• پنجشنبه ۱۹ اسفند ماه، ۱۳۹۵ - ۱۴:۱۸
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 9512-18514-5
  • خبرنگار : 3
  • منبع خبر : ----

"عزیز شعر" خوابت بخیر...

باورش هم سخت است، سکوت 9 ساله شاعر یاس‌ها و احساس‌ها را نه من، نه آن دیگری، نه حتی "نی لبک" باور نمی کرد!

نی لبک را می گویم، همان که از شنیدن اسمش قند توی دلت آب می شد؛ همان همراز و همراه کودکی که می گفتی «نی لبک از کودکی همراز ماست* نی لبک گهواره آواز ماست» و حالا من و آن دیگری و نی لبک باید مرگت را باور کنیم! 

امروز و در آخرین وداع دوست داشتم برایت نی لبک بیاورم اما نی لبک همانطور که مدام برایش مشق می کردی «گریه کن ای نی لبک بر راه من * گریه کن بر ره گمراه من» بغضش تمامی نداشت و گریه امانش نمی‌داد...


و من مطمئنم «شاعران شاپرک پر می کشند*جرعه ای از نی لبک سر می کشند» و تو بی نی‌لبک نمی‌مانی!

راستی از رنگِ مرگت برایم بگو آن چه همیشه انتظارش را داشتی شد؟! سبز یا فیروزه ای؟! تا آنجا که یادم می آید دلخوشی از مرگ زرد نداشتی و می گفتی «مرگ‌های زرد در سن صداند* غالبا اين مرگ‌ها در معبدند» و وحشت خاصی همیشه از مرگ سیاه داشتی و می سرودی «مرگ مشكی مرگ زير آيه‌هاست* مرگ كمرنگی به رنگ سايه هاست»

کاش رنگ مرگت فیروزه ای باشد. آنکه همیشه برایت شیرین بود و می گفتی «مرگ آبی گرچه مرجانی‌تر است* مرگ فيروزه عرفانی تر است» اما من و نی لبک مطمئنیم شاعر نیلوفر، مرگ "سبزی" داشته آن طور که می سرود «سبز مُردن رسم ايل آب هاست* شيوه‌ی نيلوفر مرداب هاست»

راستی چگونه می شود که شاعر "ملکوت تکلم" سکوتی به درازای سه هزار و اندی روز اختیار می کند؛ یعنی در این سه هزار و اندی روز "شعر" سراغت نیامد؟! آخر یادم هست میگفتی "شاعر تصمیم نمی گیرد چیزی بگوید، چیزی می آید و شاعر را می گوید...

این خواب طولابی برای شاعر نیمه شب ها عجیب است. مگر نمی گفتی شعر خوب نیمه های شب تا اوایل صبح به دست می آید، پس چگونه توانستی سه هزار و اندی شب را بی شعر سحر کنی؟! مگر "خواب میخک" آنقدر عمیق هم می شود...

راستی حال و روز آن یار بی وفا؛ "شعر" را می گویم حال و روزش هیچ خوب نیست و دوستانت هم معتقدند شعر بعد از تو به کُما رفته...

اصغر عظیمی مهر می گفت سالها این یار بی وفا و این کهنسال نزار را تر و خشک می کردی و نیمه های شب تا صبح  تیمارداری می کردی از این پیرسالخورده و حالا چه خوب جواب مهربانی های چندده ساله ات را داد! حتی شبی و نصفه شبی هم سراغت نیامد تا لبی به تکلم باز کنی و باز هم برایمان از "شرجی آواز" بخوانی...

شعر هم اینقدر بی وفا! بی‌انصاف یادش رفته باید "ترجمه زخم‌"هایت باشد و به یاد سالها پرستاری ات و به یاد "رویای رویت" حداقل کمی از "باران پروانه" بگوید.

امروز هم که تن رنج کشیده‌ات را برای ابدیت به خاک سپردیم سراغی نگرفت که حداقل غزل آخری برایت بخواند، اما می ترسم زود قضاوت کرده باشم. می ترسم کُمای شعر هم مثل تو به خواب ابدی تبدیل شده! می ترسم شعر پیش از تو غزل خداحافظی را خوانده باشد.

شعر که نیست، اما شاید نی لبک برایت بخواند و نگذارد زیر این خاک سرد در انتظار شعر و غزلی بپوسی، آنگونه که از او خواستی «آن مسیح مادرم را بانگ کن * نی لبک پیغمبرم را بانگ کن/ تا برویم بار دیگر در بهار* تا نپوسم زیر خاک انتظار»

انتظار بیداریت بعد از سه هزار و اندی روز برای همه ما خیال خامی بیش نبود و «خواب میخک»‌ات در بهت و ناباوری همه مان برای همیشه ابدی شد، راستی "عزیز شعر" خوابت بخیر...

به یاد "احمد عزیزی" شاعر یاس ها و احساس ها...

نوشتار از: محبوبه علی آقایی، خبرنگار ایسنا منطقه کرمانشاه


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: